اگر برگ پاییزی باشم از چشم با غبان می افتم... .شمع باشم می سوزم و می سازم... اگر لیلی باشم حکایتی دارم زنجیری و رسوا پیش خلق... اما من اسطور ه ای بیش نیستم وتو واقعیتی... من یک ارزو بیش نیستم اما تو یک واقعیتی...
خورشید پشت پنجره ی پلکهای من.من خسته ام طلوع کن امشب برای من.میریزم انچه هست برایم به پای تو.حالا بریز هستی خوذ را به پای من.وقتی تو دلخوشی همه ی شهر دلخوشند.خوش باش هم بجای خودت هم بجای من.تو انعکاس من شده ای...کوه ها هنوز.تکرار میکنند تورا ذر صدای من.اهسته تر!که عشق تو جرم است"هیچکس.در شهر نیست باخبر از ماجرای من.شاید که ای غریبه تو همزاد با منی.من...تو...چقدر مثل تو هستم!خدای من
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
خورشید پشت پنجره ی پلکهای من.من خسته ام طلوع کن امشب برای من.میریزم انچه هست برایم به پای تو.حالا بریز هستی خوذ را به پای من.وقتی تو دلخوشی همه ی شهر دلخوشند.خوش باش هم بجای خودت هم بجای من.تو انعکاس من شده ای...کوه ها هنوز.تکرار میکنند تورا ذر صدای من.اهسته تر!که عشق تو جرم است"هیچکس.در شهر نیست باخبر از ماجرای من.شاید که ای غریبه تو همزاد با منی.من...تو...چقدر مثل تو هستم!خدای من