مگر جز خوبی ات گفتم که سوزاندی زبانم را؟
مگر جز عشق می گویم که می بندی دهانم را؟
گمان کردم تو هم در سر...توهم در دل...ولی آخر...
بیا رحمی کن و دیگر مزن بر هم گمانم را
تو شعرم را نمی خواندی.دلم را از خودت راندی
چطور آسوده سوزاندی هم اینم را هم آنم را
هزاران سال شد هر شب وهر شب سوختم در تب
و هر تب می کشد بر لب همین ته مانده جانم را
غمت مثل تبر روییدوسرتاپای من خشکید
وجای تو تبر بوسید جای لب میانم را
خودت را شمع مجلس کن.بکُش مارا.بکُش.بس کن
دلم را سهم کرکس کن.بسوزان استخوانم را
مرا با این دل عاجز رها کردی-خداحافظ-
ولی دیگر بدان هرگز نمی یابی نشانم را