سلام مهربونم امدم که باز هم باهات حرف بزنم و از همه ان چیزهایی که بهتر از من خبر داری برات بگم خودت که خوب می دونی کسی به جز تو حوصله شنیدن حرفهای من را نداره هر کی به فکر کارای خودشه تا می ایی با یکی حرف بزنی می بینی یه عالمه گفتی اخرش طرف می گه راستی شنیدی سیب زمینی گرون شده ! یا اگه خیلی دیگه لطف کنه می گه ببخشید من باید برم بچه ام خیس کرده بلاخره همه چیز می گه آخرش می فهمی که برای دیوار حرف زدی ! می دونی خدا با اینکه می دونم هیچ وقت جوابی از تو در غالب یه موجود خاکی نخواهم شنید و هیچ وفت موقف به دیدار خاکی با تو نخواهم بود ولی وقتی فکر می کنم که تو هستی و گوش می دی ارومتر می شم نمی دونم می خواهی چکار کنی نمی دونم که برای لحظه ای بعد چه چیزی مهیا شده ولی می دونم هر چی هست ازش گریزی نیست می دونی ای آرام جان خیلی دوست داشتم یه روح آزاد بودم به بند این تن خاکی نبودم سبک بودم و رها به فکر گرسنگی به فکر مایحتاج خاکی نبودم دوست داشتم عاشق بودم نمی دونم عاشق کی یا چی ولی هر چی که باشه از جنس پاک به زلالی آب به مهربونی تو شاید این حال و احوالی که برام هست به دلیل نبود همین عشق هست شاید سرگردانی در وادی این دنیا به دلیل خلا عاشقی هست وقتی ادم تنهاست هزارتا فکر عجیب غریب می کنه توی عالم خیاش هزار بار عاشق می شه هزار بار وصل و هزار بار فصل ! ولی توی خیالم هم فالب مشخصی برای عشق ورزی ندارم مثلا وقتی فکر می کنم که تو چه شکلی هستی و به نتیجه نمی رسم راستی خدا تو چه شکلی هستی ؟ چه رنگی هستی ؟ کسی تو را تا حالا ندیده حتی انهایی که می گن عاشق تو هستن ای کاش یه جوری با من حرف می زدی همین الان جوابم را می دادی حد اقل یه اره یا نه می گفتی نمی دونم خودت بهتر می دونی چه جوری ولی میدونم که در سطح توانت هست البته فکر نکنی من هم مثل دیگران که می گن ما لایق نیستیم که خدا با ما حرف بزنه فکر نمی کنم من می گم خدای من اگه بخواد حرف بزنه با من به لیاقت و این چیزا فکر نمی کنه و کاری نداره می دونی خدا دلم بهونت را گرفته خیلی دل تنگم اشکم در اومد بغض تو گلوم شکست