-
گریه....
یکشنبه 29 آذرماه سال 1388 09:46
یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن ، یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید .... احساس قشنگی بود ، اما هیچکی اسمشو نمیدونست . بعد اون تموم عاشقان جمع شدن و اسم این قطره رو گذاشتن اشک و اسم این احساس رو گریه .... گریه کن برای دردات . گریه کن برای خونه گریه کن برای این دل ، که نمی تونه بمونه گریه کن...
-
راز من
یکشنبه 29 آذرماه سال 1388 09:44
نمی دونم چی میشه که بعضی وقتا آدما تو زندگی حرفای دلشونو نمی تونن بزنن. رو تختم خوابیده بودم و ا زپنجره آسمونو نگاه می کردم! کنار تختم نشست... لیوان آب رو داد دستم. با دستش وسط آسمونو نشون داد و گفت: می بینیش؟ گفتم چی؟ گفت: اون هواپیما رو میگم. گفتم :آره می بینمش اما از ما خیلی دوره. گفت: با دیدنش اولین چیزی که به...
-
اما شاید....
سهشنبه 24 آذرماه سال 1388 11:44
تو تنها کسی هستی که نوشته هایم را به اجبار نمی خوانی و هیچ گاه دست های تهی ام را به به رخم نمی کشی. صورتم را نمی بینی تا از دیدن چشم های نمدارم دلزده شوی و پاهایم را که از دویدن در پی محبت بی جان شده اند به تمسخر نمی گیری. اما شاید...اما شاید تو هم مثل تمام آنهایی که با زبان گرمشان سردی قلب های زمستانی شان را پنهان...
-
ارزش انسان...
سهشنبه 24 آذرماه سال 1388 11:43
می گویند , ارزش انسان به داشته هایش نیست, بلکه به چیزهایی است که آرزوی بدست آوردن آنها را دارد. یادت باشد, دنیا بسیار وسیع است و برای همه جایی هست اما تو سعی کن جای واقعی خود را در این دنیای وسیع پیدا کنی.
-
من با هاتم
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:29
ناز من عشق من از چشم ترم زود مرو سر و جانم به فدایت ز برم زود مرو نکنم شکوه که دیر امده ای در بر من لااقل دیر چو ایی به سرم زود مرو بنشین یک دم و از چشم ترم زود مرو ای شکسته تو شکستی مویه کردی غصه خوردی از ته دل گریه کردی من باهاتم خاکه پاتم مثه ماتم تو صداتم من رفیق گریه هاتم عشق در تو شور در تو بی تو من جایی ندارم...
-
قسم
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:28
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری من از پروانه بودن...
-
ستاره
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:26
نور چراغ خونیه این دل دیوونه تویی ماه تویی مهر تویی عزیز دوردونه تویی اومدی شبایه عمرمو چراغونی کنی خوش قدم توهرقدم غمامو قربونی کنی ستاریه خونم شدی تو وصلیه جونم شدی واسه شبای زندگی ستاره درمونم شدی چشم و دل حریصم از دیدن تو سیرنمی شه راز و رمز عشق تو هیچجوری تعبیرنمیشه دعای خیرم و می خوام سرمیه چشمونت کنم از هرچی...
-
رویا
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:24
من از این دنیا چی می خوام دوتا صندلیه چوبی که منو تو رو بشونه واسیه گفتن خوبی من از این دنیا چی می خوام یه وجب زمین خالی همونقدر که یک اتاقک بشه خونیه خیالیم من از این دنیا چی می خوام یه جعبه مداد رنگی بکشم رو تنه دنیا رنگ خوبی و قشنگی ادامای دست و دلباز از تویه قلک طاقچه بردارن بذر محبت واسه بار داریه باغچه من از این...
-
این چه عشقیست
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:23
این چه عشقیست این چه عشقیست که دردل دارم من ازاین عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت با زهم بازهم کوشش باطل دارم باز لبهای عطش کرده من عشق سوزان تو را می جوید می تپد قلبم و با هر طپشی قصه عشق تو را می گوید این چه عشقیست که دردل دارم من ازاین عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت با زهم بازهم کوشش باطل دارم...
-
کوچه
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:21
امشب ای سرو من در کنار کیستی دوش بودی یار من امروز یار کیستی برده ای صبر و قرار از من رفتی از نظر ای قرار جان و دل صبر و قرار کیستی امشب سر هر کوچه دنبال تو می گردم هر رهگذری گوید من عاشق و ولگردم از رهگذران پرسم من جا و مکان تو بر هر گذری گویم من نام و نشان تو گر می شنوی صوتم اواز ده اینجایم تا پر بکشم سویت من باله و...
-
راز
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:18
راز چشایه تو نور کوچه باغ روزه چشایه من ظلمت شب نیازه با همدیگه راز و نیازی داشتیم حکایت دور و درازی داشتیم اما پس از اون اشنایی اون همدلی اون همزبانی از گرد راه اومد جدایی رفتی و چشم برام گذاشتی تو این قفس تنهام گذاشتی حالا نمی دونم کجایی کاشکی یکی بود ما رو باهم اشتی میداد کاشکی چشامون باز تو چشم هم میوفتاد امروز...
-
یکی را دوست دارم........
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:14
یکی را دوست می دارم اواز یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت تا اورا بخنداند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم...
-
مسافر
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:11
هر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیله با پشت خورد خنجر موندم تو این قبیله راتو برو مسافر بر گشتنت عذابه من تشنه لب تکیدم ابی تراز گل اب از دورها چه زیباست امواج ابیه عشق اما دریغ و افسوس چون میرسی سراب هر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیله با پشت خورد خنجر موندم تو این قبیله نشنیدام من از تو یک حرف از صداقت افسانه هایه دل را...
-
دعا
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:09
خودش میدونه داره هر کسی ارزویی این باشه ارزومون نریزه ابرویی باهم بیایم دعا کنیم خدامونو صدا کنیم که اسمون بباره فراوونی بیاره ازش بخوایم برامون سنگ تموم بذاره راه های بسته باز شه هیچکی غریب نباشه صورت و شکل هیچکس مردم فریب نباشه شفا بده مریضو خط بزنه ستیزو رو هیچ دیوار و بومی نخونه جغد شومی دعا کنیم رها شن اونا که تو...
-
گناه
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:08
پیش تو رو سیاهم تو بگذراز گناهم ندامت و تو دیدی تو عالم نگاهم تو خواستی من نخواستم با هم باشن دلامون نشستی من نشستم به پای لحظه هامون تو بودی من نبودم دیوونه مثله مجنون تو موندی من نموندم به پای عهد و پیمون نمی شه باور من کنار من نشستی کسی که می پرستم تو بودی و تو هستی نمیشه باور من هنوزبه پام نشستی چشاتو رو بدیهام تو...
-
عاشقانه
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:05
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه ام از عطرتو سنگین شده ای برویه چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچون بارانی که شوید جسم خاک هستیم زالودگی ها کرد پاک ای تپش های تن سوزان من اتشی بر سایه مزگان من ای مرا با شور شعر امیخته این همه اتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به اتش سوختی ای دوچشمانت...
-
هم قسم
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:04
عزیز هم قسم مگرکه مرگ من تو را دگر زقلب من جدا کند فدایه چشم مست تو اگربه راه عشق تو خدا مرا فدا کند ای نفسهای تو عاشق ای تو خوبه موندنی زنده ام با نفسه تو تو همیشه با منی مثله شبنم رو پر گل منو با خودت نگهدار سینه تو گهواره ای کن برایه این تن تب دار زیر سقف عاشقیمون عطر موهاتو رها کن یاس عاشقی تو بگشا منو از خودم رها...
-
پنجره
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:03
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه یه ذهن کبوتر ابیست خواب گل مهتابیست ای نهایت در تو ابدیت در تو ای همیشه با من تا همیشه بودن باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه یه زندگی اغاز شود تا که از پنجره یه چشمانت عشق اغاز شود تا دلم باز شود......... دلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد است فصلها بی معنی اسمان بی رنگ است سرد سرد...
-
وقتی سرت رو شونمه
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:01
وقتی سرت رو شونمه وقتی سرت رو شونمه درد و بلات تو جونمه جون به جونم اگر کنن خاطر خواهیت تو خونمه دلم می خواد با هات باشم رفیق پا به پات باشم سایه به سایه دم به دم بمیرم و فدات باشم تصدق رنگ چشات شبا ستاره هاش فدات نخواه بزار نگات کنم هرچی دارم فدات کنم ستاره بارونت کنم جونمو قربونت کنم
-
دعای شب
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 09:00
در دل شب دعای من گریه بی صدایه من بانگ خدا خدایه من بخاطر تو بود و بس پاکی لحظه های من گریه های هایه من گوهر اشکهای من به خاطر تو بود و بس اینهمه بی پناهیم اینهمه سر به راهیم اینهمه بی گناهیم غصه به جان خریدنم از همه کس بریدنم زخم زبون شنیدنم به خاطر تو بود و بس به خاطر تو بود وبس رو به خدا نشسته ام نذر و دخیل بسته ام...
-
مست
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:59
مست اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن تو قمار زندگانی همجوربازی رو دیدن اونا که تو خلوت شب شعرهایه حافظ و خوندن همه راه و رفتن اما بر سردو راهی موندن بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته یه نفر همیشه تنها سر اون کوچه نشسته بهشون بگین که قصش مثه شاهنومه درازه کی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازه حالا قصه هاشو مستا...
-
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:30
گوینده مولود زهتاب: بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین من خسته به غیرازغم دوست زآشنایان کهن یار وپرستاری نیست یارب این شهرچه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبودی خود ای دل بکن ازجای دگر که اندراین شهر طبیب دل بیماری نیست صفای اشک و آهم داده...
-
جدایی
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:27
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از...
-
به تو گفتم نگفتم
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:25
به تو گفتم منو عاشق نکن دیوونه میشم منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم به تو گفتم نگفتم؟ خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی تو کردی هرچی با این ساکت افتاده کردی دیگه از کوچه ی من راه برگشتن نداری منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری نگفتم دل من بی اعتباره اگه عاشق بشه پروا نداره نمی فهمه خطر این مرغ بیدل قفس میشکنه میره...
-
بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:23
گوینده مولود زهتاب: بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین من خسته به غیرازغم دوست زآشنایان کهن یار وپرستاری نیست یارب این شهرچه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبودی خود ای دل بکن ازجای دگر که اندراین شهر طبیب دل بیماری نیست میثم: صفای اشک و آهم...
-
امشب از اون شباست که من، دوباره دیوونه بشم
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:21
گوینده : مولود زهتاب من بی می ناب زیستن نتوانم من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم معین : امشب از اون شباست که من، دوباره دیوونه بشم تو مستی و بیخبری اسیر میخونه بشم امشب از اون شباست که من، دلم میخواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها، دردمو فریاد...
-
فردا
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:17
واسه فردا نگرانی که فردا چه کنی زیر این بار گرانی که جان را چه کنی تو ز من ثانیه هایی که نه ازان من است می خوانی اتشی را که نه در جان من است می خوانی روزگار روز مرا پیش فروشی کرده دل بیدار مرا پیر خموشی کرده هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم قصد من نیت ازار نبود جنس من در خور بازار...
-
سوز دل
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:14
من اگرعاشق نباشم از خودم سیرم من اگر عاشق نباشم زود می میرم سینه سردش پیش ماست لبریز دردش پیش ماست همسفر اتش کجاست همسفر اتش کجاست سفره یه دل خالی و بی روزیست سینه ام محتاج اتش سوزیست نازنین تو همرهی با راز داران می کنی اتشی را زیر خاکستر تو پنهان می کنی من که خود درمعبد دلدادگان ایینه ام تل خاکستر نمی خواهم درون سینه...
-
سایه
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:13
شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم حرفهایی بود تویه قلبم من نگفتم نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزوم نقش اون چشمایه معصوم لحظه لحظه روبروم نیومد رویه زبونم که بگم بی تو چی هستم که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم تو رو دیدم مثله اینه تویه تنهایی شکستی من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی نمی دونستی که...
-
بگذر ز من ای آشنا
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 08:07
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم میخواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم هر عشقی میمیرد خاموشی می گیرد عشق تو نمی میرد باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را...