ببینمت . . .
گونه هایت خیس اســـت . . .
باز با این رفیق نابابت . . .
نامش چی بود؟
هان!
باران . . .
باز با “باران” قدم زدی ؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . .
همدم خوبی نیست برای درد ها . . .
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .
تا بر می دارمش...
از تو مینویسد..
مانده ام این خودنویس است...!
یا
تو نویس..!!
گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد
و نـــــــــــه خنــــــــده
نــــــــه فریـــــــــاد آرامــت می کنــــــــد
و نـــــــه سکــــــــوت
آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس
رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی
خدایــــــا
تنهـــــا تــــو را دارم
تنهـــــــایم مگـــــــذار...
بار الهی
پس رحمتت کجاست؟؟؟
دیرگاهیست که غم درون سینه ام سنگینی میکند
گویا نفس هم برای من حرام شده
میخوام رها شوم از این زندان
زندانی که به اجبار در میانش جان میکنم و به انتهایش نمیرسم
میخواهم رها شوماز این زندان
از این تن که گاه و بی گاه
از آشنا و غریبه
دوست و دشمن
یار و رهگذر
خودی و بیخودی زخمی می خورد و دگر تاب ایستادن را ندارد
پاهایم سست شده است
میلرزد
وزنم برایش کمی سنگین است
تورا بخدا شما بگویید
آخر چگونه میشود این هیکل نحیف سنگینی داشته باشد
نفرین بر این زندگانی که نای زندگی را از من گرفت....
برای عشقم دلتنگم
وقتی چشمانم را پرده بلوری اشک می پوشاند
یه نگاه به عاشقت کن به رفیق پا به پات
اون که هستیشو به پای تو گذاشت و شد فدات
من که باختم دلمو به اولین برق چشات
دیـــــــــــــــــــــر آمـدی ...
کمـــــــــــــــــــــــی تغییـــــــر کرده ام !
بــــــــرای شناخـتـنـم
عکـســــــــــم را
مچـالـــــــــــه کن