عـــــشـــــــــــــقهای ســــــــــــــــــوخــــتــــــــــه

عـــــشـــــــــــــقهای ســــــــــــــــــوخــــتــــــــــه

همیشه حــــــرارت لازم نیست، گـــــاه از ســـــردی یک نگاه میتوان آتـــش گرفــــــت
عـــــشـــــــــــــقهای ســــــــــــــــــوخــــتــــــــــه

عـــــشـــــــــــــقهای ســــــــــــــــــوخــــتــــــــــه

همیشه حــــــرارت لازم نیست، گـــــاه از ســـــردی یک نگاه میتوان آتـــش گرفــــــت

راز من

نمی دونم چی میشه که بعضی وقتا آدما تو زندگی حرفای دلشونو نمی تونن بزنن.

 رو تختم خوابیده بودم و ا زپنجره آسمونو نگاه می کردم!

کنار تختم نشست... لیوان آب رو داد دستم.

 با دستش وسط آسمونو نشون داد و گفت: می بینیش؟

گفتم چی؟

گفت: اون هواپیما رو میگم.

گفتم :آره می بینمش اما از ما خیلی دوره.

گفت: با دیدنش اولین چیزی که به خاطرت میاد چیه؟

دوباره مثل همیشه باید جوابش رو می دادم، ولی این بار می دونستم که برد با منه!

 چون جوابش رو داشتم!!!!!!

گفتم: یاد آور آدمایی که در حال سفرند، دارن دور و نزدیک میشن.

با تعجب گفت: هم دور و هم نزدیک ...؟

گفتم : آره، هم دور و هم نزدیک!!!...

دور از قلب هایی که دوستشون دارن و نزدیک به افق های جدید تری که پیش رو دارند، ته دلم راضی بود که این بار جوابش رو دادم، که بی مقدمه پرسید:

اگه من تو اون هواپیما بودم چی کار می کردی؟

خوشحالیم زیاد دووم نیاورد ، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

........با دیدنش به یادت می افتادم ،خاطرت برام زنده می شد...

خاطرات با تو بودن یه بار دیگه از تو جاده ذهنم به آرامی عبور می کرد.

نمی دونم شاید منتظر همچین جوابی نبود.

گفت: بی انصافی نیست از یه یار همیشه همراه فقط یه خاطره ی مبهم باقی بمونه.

نگاهم کرد!!!

بلند شد، درحالی که می رفت زیر لب گفت: اگه تو می رفتی یه دل منتظر این جا بود،

که واسه برگشتنت لحظه شماری کنه......!

شاید این جوابی بود که من باید به سوالش می دادم اما....

کنارم نموند بگم که هیچ وقت تنها نمی مونه.......!!!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد